ازهمه دنیا فقط تو......

دل نوشته

به هیچ وجه کامنهایی تبلیعاتی تایید نمیشوددددددد

مگه اینجا صفحه ی  نیازمندیهای روزنامه همشهریه یا مترو که برا خرید فروش و تبلیعات میاین؟؟؟!!!

یهو چقدرم زیاد شدن ایناااااا!!

[ پنجشنبه بیستم مهر 1391 ] [ 4:37 ] [ vadod ] [ ]


یک سال گذشت...

این سال

 شاید سخت ترین سال عمرم

شاید بهترین سال عمرم

خدابا

 از تو حقیقت روخواستم، بهم نشون دادی

بقیشم با خودت...

برای همه چی ممنونم

بنده خوبی نیستم ول نزدیکتر دارم میشم به تو...

یه سال دیگه هم رفت.

[ دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 ] [ 12:6 ] [ vadod ] [ ]


لیله الرغائب...

خدایا ما هستیم و دنیایی از آرزو

و تویی و دل بزرگ خدائیت

.

نا امیدمون نمیکنی!

به این ایمان دارم....

.

پ.ن

خدایا به حق این شب عزیز و مبارک همه دوستانم رو تو این عالم مجازی برسون به آرزوهای قشنگشون...............

[ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 ] [ 19:21 ] [ vadod ] [ ]


خدایا به منم نشون بده...بریدم........به تدبیر تو اعتماد دارم!

آتشی که نمى سوزاند" ابراهیم " را و دریایى که غرق نمی کند" موسى " را


کودکی که مادرش او رابه دست موجهاى " نیل " می سپاردتا برسد به خانه ی تشنه به خونش


دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند ،سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد.....


آیا هنوز هم نیاموختی ؟!که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند


و خدا نخواهد ، " نمی توانند "


پس


به " تدبیرش " اعتماد کن


به " حکمتش " دل بسپار


به او " توکل " کن و به سمت او " قدمی بردار "


تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی...

[ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 3:44 ] [ vadod ] [ ]


خدایا! کمک کن همه اینها را بیاموزم...

بیاموزیم که : ما فقط آفریده نشده ایم برای غصه خوردن و دلواپسی برای این و آن...

 بیاموزیم که : هر کسی مسئول رفتار و سرنوشت خویش است...

 بیاموزیم که: سرنوشت خود را به افراد سست بنیان و مشکل دار گره نزنیم...

 بیاموزیم که: احساس مسئولیت خوب است ولی افراط در مسئولیت حماقت... 

بیاموزیم که : به خودمان حق زندگی کردن بدهیم و بعد برای سایرین این حق را قایل شویم...

 و  

بیاموزیم که: ما، با به دنیا آمدن فقط یکبار فرصت زندگی کردن داریم پس این فرصت را از دست ندهیم...

[ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 ] [ 4:24 ] [ vadod ] [ ]


حتمأ بخوانید روایتی بسیار زیبا به زبان رمان ازکتاب (ماه به روایت آه) نوشته ی ابوالفضل زرویی نصرآباد

حتمأ بخوانید

روایتی بسیار زیبا
به زبان رمان ازکتاب
(ماه به روایت آه)
نوشته ی ابوالفضل
زرویی نصرآبادی
(انتشارات نیستان)
این داستان از زبان
«لبابه» همسر
حضرت عباس(ع)
در مورد ام البنین(س)
است:

مهربان‌تر از مادر، محرم‌تر از خواهر، مقاوم‌تر از کوه، زیباتر از حور و روح‌نوازتر از نسیم صبح... این صفات نادره، تنها چند شاخه گل از گلستان وجود مادر همسرم، فاطمه ام‌‌البنین است. آن قدر مؤدب و محجوب و آرام است که جز به وقت ضرورت سخن نمی‌گوید و در عین هیمنه و شکوهمندی، چنان لطیف و نجیب است که بی‌ترس از ملامت و سرزنش، می‌توانی ساعت‌ها با او سخن بگویی و به تمام اشتباهات و خطاهایت اعتراف کنی.

وقتی همسرم عباس، با لبخندهاوخنده های همیشگی اش از سخت‌گیری‌های مادرش در تربیت فرزندان می‌گفت و می‌گفت که مادرش نخستین مربی شمشیرزنی و تیراندازی او و برادرانش بوده، نمی‌توانستم به خود بقبولانم که این فرشته مجسم و این تندیس بی‌نقص لطافت و زنانگی، نسبتی با شمشیر و کمان داشته باشد. همواره صحبت‌هایی از این دست را ترفندی از جانب همسرخنده رو و مهربانم می‌دانستم که شاید می‌خواست میزان شناخت من از روحیه و عواطف مادرش را بسنجد.

امروز در بازار مدینه، با دو زن مسافر از قبیله بنی‌کلاب ملاقات کردم. وقتی دانستند که من عروس فاطمه کلابیه‌ام، با خوشحالی مرا در آغوش گرفتند و بعد از پرسیدن حال و نشانی منزل او، اولین سؤالشان، مرا از فرط تعجب بر جا خشک کرد:
-هنوز هم شمشیر
می‌بندد؟

-شمشیر؟! نه!
-پس برادرش درست می‌گفت که از بعد ازدواج، تغییر کرده.

-یعنی می‌گویید مادر همسرم جنگیدن می‌داند؟!

از حیرت، سادگی و نوع پرسشم به خنده افتادند. یکی از آنها به عذرخواهی از خنده بی‌اختیار و بی‌مقدمه‌شان، روی مرا بوسید و گفت: شما دختران شهر چه قدر ساده‌اید. قبیله ما - بنی‌کلاب - به جنگاوری و دلیری میان قبایل مشهور و معروف است و تقریباً تمام زنان قبیله نیز کمابیش با شمشیرزنی، تیراندازی و نیزه‌داری آشنایند. اما فاطمه از نسل
«ملاعب الاسنه»
(به بازی گیرنده نیزه‌ها)
است و خانواده‌اش نه فقط در میان قبیله ما و کل اعراب، بلکه حتی در امپراتوری روم نیز معروف و مورد احترامند. فاطمه در شمشیرزنی و فنون جنگی به قدری ورزیده و آموزش دیده بود که حتی برادران و نزدیکانش تاب هماوردی و مقابله با او را نداشتند.

بعد در حالی که می‌خندید، ادامه داد: هیچ مردی جرأت و جسارت خواستگاری از او را نداشت. به خواستگاران جسور و نام‌آور سایر قبایل هم جواب رد می‌داد. وقتی ما و خانواده‌اش از او می‌پرسیدیم که چرا ازدواج نمی‌کنی؟ می‌گفت: مردی نمی‌بینم! اگر (مردی) به خواستگاری‌ام بیاید، ازدواج می‌کنم.

من که انگار افسانه‌ای شیرین می‌شنیدم، گویی یکباره از یاد بردم که این، بخش ناشنیده‌ای است از زندگی مادر همسرم. لذا با بی‌تابی پرسیدم: خب، بگویید آخر چه شد؟!

زن در حالی که از خنده ریسه می‌رفت، گفت: هیچ آن قدر منتظر ماند تا مویش همرنگ دندان‌هایش شد و ناکام از دنیا رفت! ... خب، معلوم است که آخرش چه شد. وقتی عقیل به نمایندگی از طرف برادرش علی که رحمت و درود خدا بر او باد - به خواستگاری فاطمه آمد، او از فرط شادمانی و رضایت، گریست و گفت: خدا را سپاس من به «مرد» راضی بودم ولی او «شاه مردان» را نصیب من کرد.

زن دیگر با خنده میان حرف دوستش پرید: چرا -جریان خواستگاری معاویه را نمی‌گویی؟

- آخ راست می‌گویی ... اما این یکی را حتماً خودش شنیده ... .با تعجب و حیرت گفتم: خواستگاری معاویه؟! از ام‌البنین؟! شوخی می‌کنید؟!
-یعنی نشنیده‌ای؟ تو چه عروسی هستی دختر؟
لااقل حکایت «میسون» را که می‌دانی ...
- «میسون»؟! نه!چه حکایتی است؟

-پس از اول برایش تعریف کن خواهر گرچه، می‌ترسم اگر باد به گوش ام‌البنین برساند که ما قصه زندگی‌اش را برای عروس چشم گوش بسته‌اش تعریف کرده‌ایم، پوست از سرمان بکند.

- به چشم، می‌گویم راستش قبل از آن که عقیل به نیابت از امیرمؤمنان علی(ع) به خواستگاری فاطمه بیاید، معاویه هم کسی را به خواستگاری فرستاده بود. لابد می‌دانی که معاویه پس از رحلت پیامبر و آغاز حکمرانی خلفا، والی شام شد و با حیف و میل بیت‌المال و خرج کردن از کیسه مردم، رفته رفته برای خود امپراتوری خودمختار ایجاد کرد.

نه فقط الان که خود را امیر‌المؤمنین و خلیفه مسلمین می‌نامد و می‌داند، بلکه از همان آغاز ولایت بر شام، سعی داشت بهترین‌ها را برای خود دست‌چین کند؛ بهترین لباس‌ها، لذیذترین خوراکی‌ها، زیباترین غلامان و کنیزها، باشکوهترین تجملات و تجهیزات و بهترین زنان! آوازه زیبایی و شجاعت فاطمه کلابیه، باعث شد که معاویه یکی از نزدیکان مغرورش را با مبالغی چشمگیر از جواهر آلات و البسه و سایر هدایا به خواستگاری او بفرستد.

فرستاده معاویه بعد از آن که با تبختر و فخرفروشی، طبق‌های هدایا را پیش فاطمه و خانواده‌اش به چشم کشید، با حالتی تحقیرآمیز و غیرمؤدبانه، کنار هدایا تکیه داد و از گشاده‌دستی و بنده‌نوازی اربابش گفت و چنان که گویی از پاسخ مثبت فاطمه و خانواده‌اش خبر داشت، فرمان داد که: «دختر تا فردا صبح آراسته و آماده حرکت به شام باشد تعجیل کنید».

فاطمه با حجب و حیایی دخترانه به آرامی از پدرش پرسید: «پدر جان، آیا اجازه می‌دهید چند کلمه‌ای با فرستاده ارجمند والی بزرگ شام سخن بگویم؟»

پدر که آتش پنهان در زیر این لحن را می‌شناخت و از بی‌ادبی فرستاده نیز به شدت خشمگین بود، ظاهراً از فرستاده کسب اجازه کرد فرستاده با تکبر سری جنباند که یعنی بگوید.

«حزام» به آتشفشان اجازه فوران داد:
«بگو دخترم».

فاطمه گفت: «جناب فرستاده، آیا من از هم اکنون می‌توانم مطمئن باشم که همسر والی مقتدر شام، امیر معاویه بن ابوسفیان هستم؟»

فرستاده که تقریباً پشت به فاطمه و خانواده‌اش دراز کشیده بود، سر چرخاند و چنان که گویی بر آنان منت می‌گذارد، گفت: «بله، هستی».

لحن آرام و شرم‌آگین فاطمه به یکباره تغییر کرد و با لحنی قاطع، بر سر مرد فریاد زد: «پس درست بنشین مردک!»

فرستاده همچون کسی که به رعد و برق دچار شده باشد، به یکباره از جا جست و با چشمان گشاده از حیرت، مؤدب و دو زانو نشست.

فاطمه ادامه داد: «آیا اربابت به تو حد و ادب میهمان و حق و حرمت میزبان را نیاموخته؟ چگونه والی مقتدری است معاویه که به نوکرانش اجازه می‌دهد با خانواده همسرش جسور بی‌ادب باشند؟ به خدا قسم اگر شومی خون میهمان و بیم غیرت‌ورزی عشیره نبود، این بی‌ادبی‌ات بی‌پاسخ نمی‌ماند.»

فرستاده معاویه که از ترس جان، در همان حالت نشسته، عقب عقب رفته بود، تقریباً به آستانه در رسیده بود و با دست کشیدن بر زمین، کفشهایش را می‌جست.

ام‌البنین دوباره غرید: «و اما این هدایا و جواهرات اگر فقط هدیه و پیش‌کش است، هدیه‌ای است بی‌دلیل، مشکوک و اسراف‌آمیز اما اگر قیمت و بهای من است. به اربابت بگو که مرا بسیار ارزان پنداشته ... های! کجا می‌گریزی؟ بیا خر مهره‌هایت را هم ببر و حمایل شتر صاحبت کن!»

اما فرستاده معاویه این جملات را نشنید چون لحظاتی پیش از آن، پابرهنه از بیم جان گریخته بود و ساعتی بعد یکی از همسایگان، طبق‌های هدیه را به او رساند.

معاویه هم البته از پا ننشست. برای آن که ثابت کند می‌تواند از بنی کلاب زن بگیرد، این بار فرستاده‌اش را به خواستگاری «میسون» دختر «بجدل» فرستاد و او را به زنی گرفت. «میسون» سوگلی معاویه شد و «یزید» را برای او به دنیا آورد.

اما معاویه دست‌بردار نبود. یکی - دو سال بعد از آن ماجرا، یکی از صحابه معتبر پیامبر را واسطه خواستگاری از فاطمه کرد. فرستاده معاویه مشغول طرح مقدمات خواستگاری بود که عقیل از راه رسید. بعد از آن که عقیل، هدف از آمدنش را گفت و از فاطمه برای برادرش خواستگاری کرد، صحابی پیامبر که فرستاده معاویه بود نیز با شکفتگی و خوشحالی، خانواده حزام را به پذیرش خواست عقیل، تشویق و ترغیب کرد و وجوه افتراق و امتیاز پیشوایمان علی را به تفصیل برشمرد.

معاویه نیز پس از شنیدن این ماجرا، چنان مارگزیده هاشده بود، خلاصه این که حسرت ازدواج با فاطمه ام‌البنین بر دل معاویه ماند.

با این که دیروز با مادر همسرم ملاقات کرده بودم، با شنیدن روایت زندگی‌اش، مشتاق شدم تا به بهانه راهنمایی دوستان قدیمش، با آن دو همراه شوم و دوباره زیارتش کنم.

در می‌زنیم و پس از چند لحظه، در گشوده می‌شود. قامت رعنا و چهره معصوم و مهربان مادر همسرم، در چارچوب در ظاهر می‌شود با همان لبخند محجوب و آرامش‌بخش همیشگی.

من لبابه‌ام؛ خوشبخت‌ترین زن زمین، همسر عباس، عروس فاطمه کلابیه «ام‌البنین»، همسر علی امیر‌المؤمنین، کنیز مهربان کودکی‌ام، بالابلند بهشتی، سنگ صبور گره‌گشا، شیرزن، بانوی افسانه‌ای و ... زنی که هر روز کمتر می‌شناسمش ...

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 5:44 ] [ vadod ] [ ]


ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻋﺸﻖ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ / ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺟﺎﻟﺒﻪ ...


ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻋﺸﻖ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ / ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺟﺎﻟﺒﻪ ...

ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺨﻮاﻧﯿﺪ

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺑﺮﺍﻡ ﯾﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺳتﻧﻮﯾﺲ ﺁﻭﺭﺩ، ﮐﺘﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﻭﻥ ﻗﯿﻤﺖ
ﺑﻮﺩ، ﻭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ،
ﺗﺎﮐﯿﺪﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺎﻝ ﺗﻮﺋﻪ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺧﻮﺩﺗﻪ، ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻌﺠﺐ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﻨﯿﻦ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﯽﺭﻭ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﻣﻨﺎﺳﺒﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ، ﻣﻦﺍﻭﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﭘﻨﻬﻮﻧﺶﮐﺮﺩﻡ .


ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﮐﺘﺎﺑﺖ ﺭﻭﺧﻮﻧﺪﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﺮﺍ
ﮔﻔﺘﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺳﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺨﻮﻧﻤﺶ،
ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ.


ﻫﻤﻮﻥ ﺭﻭﺯ ﻋﺼﺮ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﭙﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺮﯾﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﮔﺸﺖ
ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ ﻭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ، ﻣﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﻨﺪﺍﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎﻧﺘﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺒﺮﻣﺶ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﺗﻤﺎﻡ ﺻﻔﺤﻪ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﻭﺭﻕ ﺯﺩﻥ ﻭﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺻﻔﺤﻪ ﺍﯼ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﯾﮏ
ﻣﻄﻠﺐ ﺭﻭ ﺑﺨﻮﻧﻢ .


ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺍﻭﻥ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﮐﺸﯿﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭﺭﻓﺖ .

ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﭘﯿﺸﻢ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﺜﻞ ﺍﻭﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻣﺜﻞ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ، ﯾﮏ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﯾﺎ ﻣﺮﺩ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﺶ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺩﺕ، ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻬﺶ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻨﻢ،
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻗﺖ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻟﺶ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯿﺎﺭﻡ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻗﺖ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺗﻢ ﺭﻭ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﻨﻢ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺷﺎﻡ ﺩﻋﻮﺗﺶ ﮐﻨﻢ ﺍﮔﺮ ﺍﻻﻥ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﻡ، ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺭ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﻌﺪﯼ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭﻭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﺍﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﺜﻞ ﺍﻭﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﻔﯿﺲ ﻭ ﻗﯿﻤﺘﯽ، ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺭ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦﺁﺩﻡ ﻣﺎﻝ ﻣﻨﻪ، ﻭ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻌﻬﺪﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ
ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﻝ ﺑﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺮﻩ ﻣﺜﻞ ﯾﻪ ﺷﯽﺀ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺯﺵ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻟﻊ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯿﮑﻪ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺍﺯﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ ﺷﺎﯾﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻧﺒﺎﺷﻪ، ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺣﺘﯽﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﻫﯿﭻ ﺍﺭﺯﺵ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ...

ﻭ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﻩ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﭼﺸﻤﺎﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ
ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺯﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺎﻝ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﻧﯿﺴﺖ ...


ﻭ ﺍﯾﻦ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ

[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 3:31 ] [ vadod ] [ ]


خدایا صدای من رو نه.....صدای اونهایی که پیش تو ابرو دارند رو بشنو و به من رحم کن....


یا غیاث المستغیثین!خدایا بودن تو را باور داریم و این باور همه چیز ماست!نه تو را دیده ایم و نه صدایت را شنیده ایم!فقط به پیامی که با پیامبرت برایمان فرستادی ایمان آوردیم و همه چیزمان همان ایمان هست و تمام!خدایا تو مارا ببین و صدایمان را بشنو و پیاممان را نفرستاده بخوان که تو قادر مطلق هستی و ما ناتوان مطلق!خدایا راضی مشو که عزیزان و دوستان ما در غربت وطن گرفتار و اندوهناک باشند و چون تو خدایی داشته باشند!!!آمین یا رب العالمین!
[ یکشنبه چهاردهم مهر 1392 ] [ 5:30 ] [ vadod ] [ ]


دوستان

 کی میتونه تو تهیه یه کد اهنگ به من کمک کنه؟


[ یکشنبه چهاردهم مهر 1392 ] [ 5:24 ] [ vadod ] [ ]


del neveshte haye yek dokhtar,,,,,,,,,,,

به دنیا که قدم گذاشتیم جنگ بود

پدر ها در جبهه ها با مرگ می جنگیدند

مادر ها در خانه ها با زندگی 

گوش های ما نت های آژیر خطر را خوب میشناخت

و ما با همین موسیقی توی کوچه ها لی لی می رقصیدیم

مادرانمان جای ایستادن پای آینه

در صف های گوشت و برنج کوپنی می ایستادند

و آغوششان جای عطرهای فرانسوی

بوی غذای گرم می داد

و سینه و باسنشان را

حاملگی های چهار و پنج و شش باره ، پروتز می کرد.

سرخی لبهای مادرانمان را ” حرمت خون شهدا ” سپید می کرد

و سپیدی تنشان را

سیاهی چادر ها پنهان





به دنیا که قدم گذاشتیم ، ” سیاه “‌‌ رنگ زنانگی بود

و ” زشت ” وصف زنانگی

و “اشک ” تبلور زنانگی

ما با صدای آهنگران اولین قدم های موزون زندگیمان را مردانه برداشتیم

و در فشار مقنعه های چانه دار ، اولین کلماتمان را ” مردانه ” ادا کردیم

در صبحگاه های مدرسه هر روز با دستور ” از جلو…نظام ” مردانه ایستادیم

و با شعار “‌مرگ بر…” مردانه فریاد زدیم

در انشاهای مدرسه

قرار بود همه مان دکتر و مهندس و معلم شویم تا به جامعه خدمت کنیم

اما قرار نبود همسر باشیم ، مادر باشیم و به خانواده هم خدمت کنیم

ما با حنا در مزرعه کار کردیم و زحمت کشیدن را آموختیم

با آنت برای خواهر و برادر کوچکترمان مادری کردیم

با زنان کوچکی که مثل خیلی از ما پدرشان به جنگ رفته بود ،

برای سیر کردن شکممان کار کردیم

با پرین از بی خانمانی تا با خانمانی کوچ کردیم

ما دختران کار بودیم

ما دختران عروسکهای گمشده زیر آوار خانه های موشک خورده ایم

ما دختران گوشهای تشنه برای دوستت دارم های پدر به مادریم

ما دختران چشمان تشنه برای دیدن بوسه های پدر روی لب! …نه ! روی گونه های مادریم

ما دختران دخترکی های ممنوعه ایم

ما همان دخترانی هستیم که به پر پشتی موهای پشت لبمان بالیدیم و مهر ” نجابت ” و ” عفت ” خوردیم

ما همان دخترانی هستیم که برای ابروهای نامرتب و اصلاح نشده مان ، ” محبوب ” و “‌معصوم ” شناخته شدیم و انضباط بیست گرفتیم

ما دختران جوجه اردک زشتیم ، که تا شب عروسی برای زیبا شدن صبر کردیم !

ما همان دخترانی هستیم که همیشه برای “مردانه حرف زدن ” ، ” مردانه راه رفتن ” و ” مردانه کار کردنمان ” آفرین گرفتیم

و با اینهمه مردانگی از آتش جهنم گریختیم !



آتش !

یادش به خیر !

چه شبها که از ترس آویزان شدن از یک تار موی شعله ور در جهنم ، خواب بر کودکیهایمان حرام شد !

چه روزها که از ترس ماشین های کمیته ، نفس زن بودن در گلویمان حبس شد و کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم

ما نسل ترسیم

زاده ی ترسیم

هم خواب ترسیم

ترس …تعریف تمام انچه بود که از زن بودنمان میدانستیم

و آتش …پاسخ تمام سوالهایی که جرات نکردیم بپرسیم

چقـــــــــــــــــدر آرزو داشتیم پسر باشیم تا ما هم با دوچرخه به مدرسه برویم

تا ما هم کلاه سرمان کنیم

تا حق داشته باشیم بخندیم با صدای بلند

بدویم و بازی کنیم بی آنکه مانتوی بلندمان در دست و پایمان بپیچد و زمین بخوریم

تا حق داشته باشیم کفش سفید بپوشیم

لباس های رنگی به تن کنیم

تا حق داشته باشیم کودکی کنیم

ما بزرگ شدیم

خیلی زود بزرگ شدیم

زودتر از آنکه وقتش باشد

سرهای زنانگیمان زیر سنگینی چادر ها خم شد

و برجستگی هامان در قوز پشتمان پنهان

ترس ، گناه ، آتش ، ابلیس

چقدر زن بودن پرمعنا بود برایمان !

هر چه زنانگی ما زشت تر ، مردانگی مردها جذاب تر

زن معنای نباید ها و نا ممکن ها و نا هنجارها

و مرد معنای باید ها و ممکن ها و هنجار ها

ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم

ما وزن حجاب را خوب میفهمیم

ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست

و جشن تکلیفهایی که همیشه روی دوشمان سنگینی میکرد

اسطوره ی زندگی ما اشین سانسور شده ی زحمتکش بود

و هانیکویی که با چتری های روی پیشانی اش ، همیشه از پدرش کوجیرو می ترسید.


.


.

ما بزرگ شدیم

جنگ تمام شد

پدرهایی که زنده ماندند به جنگ زندگی رفتند

مادر ها از پدر ها مرد تر شدند

گو گو ش و هایده از ویدئو های ممنوعه بیرون آمدند

و ما هنوز منتظر بودیم صاعقه ای بزند و خشکشان کند !

اما خیلی زود فهمیدیم صاعقه ، زنانگی ما را خشک کرده !

وقتی روی تخت عروسی نشستیم در حالی که هنوز گمان می کردیم فقط باید غذا های خوشمزه بپزیم

و خانه تمیز کنیم و از کودکانی که خدا ! در شکممان بار می زند نگهداری کنیم

وقتی ازشوهرمان وحشت کردیم و خجالت کشیدیم از تمام آنچه به زن بودنمان معنا می داد

وقتی برای خوابیدن کنار شوهرمان هم از خدا طلب مغفرت کردیم و گمان کردیم به هویتمان توهین میکند !

وقتی تمااااااااااااااااااااااام آن ترسها ، نباید ها و ناهنجاری ها را با خود به رختخواب زناشوییمان بردیم

صاعقه خشکمان کرد

ما زن هایی بودیم که مرد و مرد هایی که زن

به ما فقط آموختند چگونه شکم مردانمان را سیر کنیم

کسی نگفت چشمانشان هم گرسنه است

و شهوتشان تشنه

ما باختیم

روزهای عشقبازیمان را باختیم

طراوت جوانی مان را باختیم

ما نسل زنان خسته ایم

خسته از تکلیفهایی که روی دوشمان سنگینی می کند

خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند

خسته از نامحرمانی که بارها به خاطرشان از پدر ها و برادر ها و شوهر ها کتک خوردیم

خسته از ترس هایی که با ما زاده شدند

در ما ریشه دواندند

در باورهایمان جوانه زدند

و آنقدر شاخ و برگ گرفتند که سایه شان تمام زنانگی مان را پوشاند

ما خسته ایم


.



.




و با تمام خستگیمان

حالا

در آستانه ی سی سالگی

به دنبال شعله ی خاموش زنانگی هایی میگردیم که کم آوردیمشان

دماغ عمل میکنیم

ایمپلنت می کاریم

پروتز میکنیم

کلاس رقص می رویم

تا با داف های توی خیابان و خواننده های ماهواره رقابت کنیم

تا شوهرمان را نگیرند از ما با سلاح زنانگی هایی که کم آوردیمشان

و هنوووووووووووووز گیجیم که

چطور هم آشپز خوبی باشیم

هم خانه دار خوبی

هم مادر نمونه

هم کمک خرج زندگی برای چرخ زندگی ای که مردمان به تنهایی نمیتواند بچرخاند

هم به جامعه خدمت کنیم

هم فرزند تربیت کنیم

هم زیبا و خوش اندام و شاداب باشیم و مردمان را سیراب کنیم از زنانگی مان


.


.


.


و ما

هنوووووووووووووووز لبخند می زنیم

نجیب می مانیم

به مردمان وفا میکنیم

مادرمی شویم

برای فرزندمان مادری می کنیم

خانه مان را گرم و پر مهر میکنیم

و برای زناشوییمان سنگ تمام میگذاریم

درس می خوانیم

کار می کنیم

به جامعه خدمت می کنیم

خرجی می آوریم

صبوری می کنیم

برای سختی ها سینه سپر می کنیم

ظلم ها و تبعیض ها را طاقت می آوریم

در راهرو های دادگاه دنبال حق های نداشته مان می دویم

وبا اینهمه فقط…

گاهی در تنهاییمان اشک میریزیم

گاهی پای سجاده مان به خدا شکایت می کنیم

گاهی گوشه ی امامزاده ای مسجدی می خزیم و بغض هایمان را

لای چادر های رنگی میتکانیم

گاهی می خندیم به عکس ۶سالگیمان با مقنعه ی چانه دار توی مهد کودک !

گاهی افسوس می خوریم

برای زنانگیهایی که سنگسار شدند

و هنوز زن می مانیم

و به زن بودنمان می بالیم..............

[ جمعه بیست و دوم شهریور 1392 ] [ 3:40 ] [ vadod ] [ ]