ازهمه دنیا فقط تو......

دل نوشته

به هیچ وجه کامنهایی تبلیعاتی تایید نمیشوددددددد

مگه اینجا صفحه ی  نیازمندیهای روزنامه همشهریه یا مترو که برا خرید فروش و تبلیعات میاین؟؟؟!!!

یهو چقدرم زیاد شدن ایناااااا!!

[ پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ ] [ 4:37 ] [ vadod ] [ ]


سلام

دلم برا اینجا تنگ شده بود..

.

گاهی آدم آدرس خونه خودش رو هم گم میکنه....

[ پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ ] [ 13:43 ] [ vadod ] [ ]


خدایا صدای من رو نه.....صدای اونهایی که پیش تو ابرو دارند رو بشنو و به من رحم کن....


یا غیاث المستغیثین!خدایا بودن تو را باور داریم و این باور همه چیز ماست!نه تو را دیده ایم و نه صدایت را شنیده ایم!فقط به پیامی که با پیامبرت برایمان فرستادی ایمان آوردیم و همه چیزمان همان ایمان هست و تمام!خدایا تو مارا ببین و صدایمان را بشنو و پیاممان را نفرستاده بخوان که تو قادر مطلق هستی و ما ناتوان مطلق!خدایا راضی مشو که عزیزان و دوستان ما در غربت وطن گرفتار و اندوهناک باشند و چون تو خدایی داشته باشند!!!آمین یا رب العالمین!
[ یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ ] [ 5:30 ] [ vadod ] [ ]


دوستان

 کی میتونه تو تهیه یه کد اهنگ به من کمک کنه؟


[ یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ ] [ 5:24 ] [ vadod ] [ ]


del neveshte haye yek dokhtar,,,,,,,,,,,

به دنیا که قدم گذاشتیم جنگ بود

پدر ها در جبهه ها با مرگ می جنگیدند

مادر ها در خانه ها با زندگی 

گوش های ما نت های آژیر خطر را خوب میشناخت

و ما با همین موسیقی توی کوچه ها لی لی می رقصیدیم

مادرانمان جای ایستادن پای آینه

در صف های گوشت و برنج کوپنی می ایستادند

و آغوششان جای عطرهای فرانسوی

بوی غذای گرم می داد

و سینه و باسنشان را

حاملگی های چهار و پنج و شش باره ، پروتز می کرد.

سرخی لبهای مادرانمان را ” حرمت خون شهدا ” سپید می کرد

و سپیدی تنشان را

سیاهی چادر ها پنهان





به دنیا که قدم گذاشتیم ، ” سیاه “‌‌ رنگ زنانگی بود

و ” زشت ” وصف زنانگی

و “اشک ” تبلور زنانگی

ما با صدای آهنگران اولین قدم های موزون زندگیمان را مردانه برداشتیم

و در فشار مقنعه های چانه دار ، اولین کلماتمان را ” مردانه ” ادا کردیم

در صبحگاه های مدرسه هر روز با دستور ” از جلو…نظام ” مردانه ایستادیم

و با شعار “‌مرگ بر…” مردانه فریاد زدیم

در انشاهای مدرسه

قرار بود همه مان دکتر و مهندس و معلم شویم تا به جامعه خدمت کنیم

اما قرار نبود همسر باشیم ، مادر باشیم و به خانواده هم خدمت کنیم

ما با حنا در مزرعه کار کردیم و زحمت کشیدن را آموختیم

با آنت برای خواهر و برادر کوچکترمان مادری کردیم

با زنان کوچکی که مثل خیلی از ما پدرشان به جنگ رفته بود ،

برای سیر کردن شکممان کار کردیم

با پرین از بی خانمانی تا با خانمانی کوچ کردیم

ما دختران کار بودیم

ما دختران عروسکهای گمشده زیر آوار خانه های موشک خورده ایم

ما دختران گوشهای تشنه برای دوستت دارم های پدر به مادریم

ما دختران چشمان تشنه برای دیدن بوسه های پدر روی لب! …نه ! روی گونه های مادریم

ما دختران دخترکی های ممنوعه ایم

ما همان دخترانی هستیم که به پر پشتی موهای پشت لبمان بالیدیم و مهر ” نجابت ” و ” عفت ” خوردیم

ما همان دخترانی هستیم که برای ابروهای نامرتب و اصلاح نشده مان ، ” محبوب ” و “‌معصوم ” شناخته شدیم و انضباط بیست گرفتیم

ما دختران جوجه اردک زشتیم ، که تا شب عروسی برای زیبا شدن صبر کردیم !

ما همان دخترانی هستیم که همیشه برای “مردانه حرف زدن ” ، ” مردانه راه رفتن ” و ” مردانه کار کردنمان ” آفرین گرفتیم

و با اینهمه مردانگی از آتش جهنم گریختیم !



آتش !

یادش به خیر !

چه شبها که از ترس آویزان شدن از یک تار موی شعله ور در جهنم ، خواب بر کودکیهایمان حرام شد !

چه روزها که از ترس ماشین های کمیته ، نفس زن بودن در گلویمان حبس شد و کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم

ما نسل ترسیم

زاده ی ترسیم

هم خواب ترسیم

ترس …تعریف تمام انچه بود که از زن بودنمان میدانستیم

و آتش …پاسخ تمام سوالهایی که جرات نکردیم بپرسیم

چقـــــــــــــــــدر آرزو داشتیم پسر باشیم تا ما هم با دوچرخه به مدرسه برویم

تا ما هم کلاه سرمان کنیم

تا حق داشته باشیم بخندیم با صدای بلند

بدویم و بازی کنیم بی آنکه مانتوی بلندمان در دست و پایمان بپیچد و زمین بخوریم

تا حق داشته باشیم کفش سفید بپوشیم

لباس های رنگی به تن کنیم

تا حق داشته باشیم کودکی کنیم

ما بزرگ شدیم

خیلی زود بزرگ شدیم

زودتر از آنکه وقتش باشد

سرهای زنانگیمان زیر سنگینی چادر ها خم شد

و برجستگی هامان در قوز پشتمان پنهان

ترس ، گناه ، آتش ، ابلیس

چقدر زن بودن پرمعنا بود برایمان !

هر چه زنانگی ما زشت تر ، مردانگی مردها جذاب تر

زن معنای نباید ها و نا ممکن ها و نا هنجارها

و مرد معنای باید ها و ممکن ها و هنجار ها

ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم

ما وزن حجاب را خوب میفهمیم

ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست

و جشن تکلیفهایی که همیشه روی دوشمان سنگینی میکرد

اسطوره ی زندگی ما اشین سانسور شده ی زحمتکش بود

و هانیکویی که با چتری های روی پیشانی اش ، همیشه از پدرش کوجیرو می ترسید.


.


.

ما بزرگ شدیم

جنگ تمام شد

پدرهایی که زنده ماندند به جنگ زندگی رفتند

مادر ها از پدر ها مرد تر شدند

گو گو ش و هایده از ویدئو های ممنوعه بیرون آمدند

و ما هنوز منتظر بودیم صاعقه ای بزند و خشکشان کند !

اما خیلی زود فهمیدیم صاعقه ، زنانگی ما را خشک کرده !

وقتی روی تخت عروسی نشستیم در حالی که هنوز گمان می کردیم فقط باید غذا های خوشمزه بپزیم

و خانه تمیز کنیم و از کودکانی که خدا ! در شکممان بار می زند نگهداری کنیم

وقتی ازشوهرمان وحشت کردیم و خجالت کشیدیم از تمام آنچه به زن بودنمان معنا می داد

وقتی برای خوابیدن کنار شوهرمان هم از خدا طلب مغفرت کردیم و گمان کردیم به هویتمان توهین میکند !

وقتی تمااااااااااااااااااااااام آن ترسها ، نباید ها و ناهنجاری ها را با خود به رختخواب زناشوییمان بردیم

صاعقه خشکمان کرد

ما زن هایی بودیم که مرد و مرد هایی که زن

به ما فقط آموختند چگونه شکم مردانمان را سیر کنیم

کسی نگفت چشمانشان هم گرسنه است

و شهوتشان تشنه

ما باختیم

روزهای عشقبازیمان را باختیم

طراوت جوانی مان را باختیم

ما نسل زنان خسته ایم

خسته از تکلیفهایی که روی دوشمان سنگینی می کند

خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند

خسته از نامحرمانی که بارها به خاطرشان از پدر ها و برادر ها و شوهر ها کتک خوردیم

خسته از ترس هایی که با ما زاده شدند

در ما ریشه دواندند

در باورهایمان جوانه زدند

و آنقدر شاخ و برگ گرفتند که سایه شان تمام زنانگی مان را پوشاند

ما خسته ایم


.



.




و با تمام خستگیمان

حالا

در آستانه ی سی سالگی

به دنبال شعله ی خاموش زنانگی هایی میگردیم که کم آوردیمشان

دماغ عمل میکنیم

ایمپلنت می کاریم

پروتز میکنیم

کلاس رقص می رویم

تا با داف های توی خیابان و خواننده های ماهواره رقابت کنیم

تا شوهرمان را نگیرند از ما با سلاح زنانگی هایی که کم آوردیمشان

و هنوووووووووووووز گیجیم که

چطور هم آشپز خوبی باشیم

هم خانه دار خوبی

هم مادر نمونه

هم کمک خرج زندگی برای چرخ زندگی ای که مردمان به تنهایی نمیتواند بچرخاند

هم به جامعه خدمت کنیم

هم فرزند تربیت کنیم

هم زیبا و خوش اندام و شاداب باشیم و مردمان را سیراب کنیم از زنانگی مان


.


.


.


و ما

هنوووووووووووووووز لبخند می زنیم

نجیب می مانیم

به مردمان وفا میکنیم

مادرمی شویم

برای فرزندمان مادری می کنیم

خانه مان را گرم و پر مهر میکنیم

و برای زناشوییمان سنگ تمام میگذاریم

درس می خوانیم

کار می کنیم

به جامعه خدمت می کنیم

خرجی می آوریم

صبوری می کنیم

برای سختی ها سینه سپر می کنیم

ظلم ها و تبعیض ها را طاقت می آوریم

در راهرو های دادگاه دنبال حق های نداشته مان می دویم

وبا اینهمه فقط…

گاهی در تنهاییمان اشک میریزیم

گاهی پای سجاده مان به خدا شکایت می کنیم

گاهی گوشه ی امامزاده ای مسجدی می خزیم و بغض هایمان را

لای چادر های رنگی میتکانیم

گاهی می خندیم به عکس ۶سالگیمان با مقنعه ی چانه دار توی مهد کودک !

گاهی افسوس می خوریم

برای زنانگیهایی که سنگسار شدند

و هنوز زن می مانیم

و به زن بودنمان می بالیم..............

[ جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 3:40 ] [ vadod ] [ ]


الهی شکرررررررررررر

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرتتتتتتتتتتتت

محمد طاها پیدا شد......................................

[ یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 7:59 ] [ vadod ] [ ]


کمک کنین...اطلاع رسانی کنینن لطفا

http://www.92329.blogfa.com

دوستان آدرس وبلاگی رو که


گذاشتم


باز کنینن و ببینید


این بچه گم شده


ترو خدا همتون همت کنیین 


این طفل معصوم ربوده شده


اگه کاری از دستتون بر میاد کمک


کنین


خدایاااااااااا


چه حالی دارن الان پدر و


مادرش.....................

[ دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 0:24 ] [ vadod ] [ ]


نامه های نادر ابراهیمی به همسرش

 از این که می بینی با این همه مسأله برای سخت و جان گزا اندیشیدن، هنوز و باز، همچون کودکان سیر، غشغشه می زنم؛ بالا می پرم، ماشین های کوکی را کف اتاق می سُرانم، با بادکنک بادالویی که در گوشه ای افتاده بازی می کنم و به دنبال حرکت های ساده لوحانه و ولگردانه اش، ولگردانه و ساده لوحانه می روم تا باز آن را از خویش برانم، و ناگهان به سرم می زند که بالارفتن از دیوار صافِ صاف را تجربه کنم ـ گر چه هزاران بار تجربه کرده ام، و با سرک کشیدن های پیوسته و عیارانه به آشپزخانه، دلگی های دائمی ام را نشان می دهم، و نمک را هم قدری نمک می زنم تا قدری شورتر شود و خوشمزه تر، مرا سرزنش مکن، و مگو که ای پنجاه ساله مرد! پس وقار پنجاه سالگی ات کو؟
نه...

همیشه گفته ام و باز می گویم، عزیز من، کودکی ها را به هیچ دلیل و بهانه ، رها مکن، که ورشکست ابدی خواهی شد...
آه که در کودکی، چه بی خیالی بیمه کننده ای هست، و چه نترسیدنی از فردا...

بانوی من!

مگر چه عیب دارد که انسان، حتی در هشتادسالگی هم الک دولک بازی کند، و گرگم به هوا، و قایم باشک، و اَکَردوکِر، و تاق یا جفت، و « نان بیار کباب ببر » و « اتل متل » ...جداً مگر چه عیب دارد؟ مگر چه خطا هست در این که برای چیدن یک دانه تمشک رسیده که در لابلای شاخه های به هم تنیده جا خوش کرده است، آن همه تیغ را تحمل کنیم؟
مگر کجای قانون به هم می خورد، اگر من و تو، و جمع بزرگی از یاران و همسایگانمان
، در یک روز زرد پائیزی ، صدها بادبادک رنگین را به آسمان بفرستیم و کودکانه به رقص های خالی از گناهِ آنها نگاه کنیم؟
بادبادک ها، هرگز ندیده ام که ذره ای از شخصیت آدم ها را به مخاطره بیندازند.

باور کن!
اما شاید، طرفداران وقار خیال می کنند که بادبادک بازی ما، صلح جهانی را به مخاطره خواهد انداخت، و تعادل اقتصاد جهانی را، و عدل و انصاف و مساوات جهانی را...بله؟
بانوی من! این را همه می دانن: آنچه بد است و به راستی بد است، چرک منجمد روح است و واسپاری عمل به عقده ها، نه هواکردن بادبادک ها...
ای کاش صاحبان انبارهای چرک منجمد و دارندگان عقده های حقارت روح نیز مثل همگان بودند. آن وقت، فکرش را بکن که چه بادبادک بازی عظیمی می توانستیم در سراسر جهان به راه بیندازیم، و چقدر می خندیدیم...

بشنو، بانوی من!

برای آن که لحظه هایی سرشار از خلوص و احساس و عاطفه داشته باشی، باید که چیزهایی را از کودکی با خودت آورده باشی؛ و گهگاه، کاملاً سبکسرانه و بازیگوشانه رفتار کرده باشی.
انسانی که یادهای تلخ و شیرینی را ، از کودکی ، در قلب و روح خود نگه ندارد و نداند که در برخی لحظه ها واقعاً باید کودکانه به زندگی نگاه کند ، شقی و بی ترحم خواهد شد...

حبیب من!

هرگز از کودکی خویش آن قدر فاصله مگیر که صدای فریادهای شادمانه اش را نشنوی، یا صدای گریه های مملو از گرسنگی و تشنگی اش را...
اینک دست های مهربانت را به من بسپار تا به یاد آنها بیاورم که چگونه باید زلف عروسک ها را نوازش کرد...
[ چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۲ ] [ 7:57 ] [ vadod ] [ ]


ماه مهمانی خداوند بر همه انسانها مبارک

  

ماه مبارک تو ازرا میرسه تا بهانه خوبی باشه برای این که باز هم ببخشم...


بازهم صبوری کنم

باز هم هی بگویم آدم که نباید فقط دهانش بسته باشد و چیزی نخورد،

باید با قلب  و جانش روزه باشد...کمتر حرف بزنم و همین باعث شود کمتر دلخور شوم از کسی....

باز هم مهربانتر شوم هرچنذ مهربانی نبینم..اصلا یک جور دیگه ای شوم دنیا رو

کوچکتر از اونی ببینم که بخواهم خودم را معطلش کنم

.

قادر متعالم!

چه خوبه که این ماه مبارک تو هست و تو حساب همه چی این بنده هات رو داری که

باید نخورن تا کمی آروم بشن و به خودشون بیان

خدای مهربون من

ابن همه ادم لنگه به لنگه کنار همن بدون اینکه با هم کوچکترین تناسبی داشته

باشن...دارن شبشون رو روز و روزشون رو شب میکنن با هزاران کینه نهفته و

حرفهایی نزده ، که همه دلخوشیشون از فقیر و غنی ، شده آبرو داری پیش مردم و

زندگی کردن به خاطر حرف مردم ان هم به قیمتهای گزاف و از دست دادن بهترینها در

زندگیشون و این ماه رمصون تو چه به جا و به موقع به داد دلشون میرسه...حتی

اونیم که اعتقادی نداره به این گشنگی کشیدنها حال و روزش این روزها عرفانی تره

و کلا همه یک جورایی انگار آدمترن 

.

خدایا همیشه دلم خواسته که نبودنم تو این دنیا بعد ماه مبارک باشه...زمانی که

خودمم حسم اینه که ادم ترم انگار

خدایا!

کمکم کن بعد ماه مبارکت هم این حس و حال رو داشته باشم..تموم نشه

[ سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۲ ] [ 15:3 ] [ vadod ] [ ]


هفت روز تلخ...کاش یه بار دیگه فرصت بوسیدن پیشونیت رو داشتم!


آدم ها می آیند...زندگی میکنند و نمیروند


آری آدم ها حتی اگر بمیرند هم نمیروند...آدم های حوالی ما همه دارای نام نیک اند

آدم های این حوالی همه اهل دل اند

همه از تبار آسمانی ها هستند

آدم های این حوالی ،آدم اند....به معنای عمیق آدمیت

آدم های این حوالی اهل رفتن نیستند

آدم های این حوالی زندگی را زندگی میکنند تا ابدیت

آدم های این حوالی هیچ فرقی با من و تو ندارند

آدم های این حوالی فقط

آدم اند از نوع ساده اش...

بدون هیچ آرایشی
بدون هیچ آلایشی

.

.


از تک تک شما عزیزان ممنونم

ممنونم که بودین...از همدریهاتون ...از قلبهای صاف و مهربونتون

.

.

الهی خدا عزیزانمون رو حفظ کنه و کمکمون کنه که هر چه بیشتر تا هستیم قدر یکدیگر بدانیم...(امین)

   
[ جمعه هفتم تیر ۱۳۹۲ ] [ 2:56 ] [ vadod ] [ ]