ازهمه دنیا فقط تو......

دل نوشته

به هیچ وجه کامنهایی تبلیعاتی تایید نمیشوددددددد

مگه اینجا صفحه ی  نیازمندیهای روزنامه همشهریه یا مترو که برا خرید فروش و تبلیعات میاین؟؟؟!!!

یهو چقدرم زیاد شدن ایناااااا!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1391ساعت 4:37  توسط vadod 

عرفه...

در تمام فرازهای دعای عرفه به این فکر می کردم که چه فرقی میکند چه بر سر  چون من سرا پا گناه  بیاید وقتی چون توی حسین، تویی که معصوم هستی و مظلوم روزگار، این چنین زجه میزنی و از خدا طلب بخشش میکنی

اصلا انگار بند بند دعایت برای مردم این دوره و زمانه است..اصلا انگار برای همین دور و بری های من است انگار برای خود من است...

.همه ناشناخته ها در کلامت ...همه بغضها و حرفهایی در گلو مانده در گریه هات ...همه زیبایی عبادت در کلامت ...

صحرای محشری به پا کردی حسین فاطمه...

.

پ.ن

سلام .....التماس دعا


 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 17:37  توسط vadod  | 

یک سال گذشت...

این سال

 شاید سخت ترین سال عمرم

شاید بهترین سال عمرم

خدابا

 از تو حقیقت روخواستم، بهم نشون دادی

بقیشم با خودت...

برای همه چی ممنونم

بنده خوبی نیستم ول نزدیکتر دارم میشم به تو...

یه سال دیگه هم رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 12:6  توسط vadod  | 

لیله الرغائب...

خدایا ما هستیم و دنیایی از آرزو

و تویی و دل بزرگ خدائیت

.

نا امیدمون نمیکنی!

به این ایمان دارم....

.

پ.ن

خدایا به حق این شب عزیز و مبارک همه دوستانم رو تو این عالم مجازی برسون به آرزوهای قشنگشون...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 19:21  توسط vadod  | 

خدایا به منم نشون بده...بریدم........به تدبیر تو اعتماد دارم!

آتشی که نمى سوزاند" ابراهیم " را و دریایى که غرق نمی کند" موسى " را


کودکی که مادرش او رابه دست موجهاى " نیل " می سپاردتا برسد به خانه ی تشنه به خونش


دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند ،سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد.....


آیا هنوز هم نیاموختی ؟!که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند


و خدا نخواهد ، " نمی توانند "


پس


به " تدبیرش " اعتماد کن


به " حکمتش " دل بسپار


به او " توکل " کن و به سمت او " قدمی بردار "


تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 3:44  توسط vadod  | 

خدایا! کمک کن همه اینها را بیاموزم...

بیاموزیم که : ما فقط آفریده نشده ایم برای غصه خوردن و دلواپسی برای این و آن...

 بیاموزیم که : هر کسی مسئول رفتار و سرنوشت خویش است...

 بیاموزیم که: سرنوشت خود را به افراد سست بنیان و مشکل دار گره نزنیم...

 بیاموزیم که: احساس مسئولیت خوب است ولی افراط در مسئولیت حماقت... 

بیاموزیم که : به خودمان حق زندگی کردن بدهیم و بعد برای سایرین این حق را قایل شویم...

 و  

بیاموزیم که: ما، با به دنیا آمدن فقط یکبار فرصت زندگی کردن داریم پس این فرصت را از دست ندهیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 4:24  توسط vadod  | 

حتمأ بخوانید روایتی بسیار زیبا به زبان رمان ازکتاب (ماه به روایت آه) نوشته ی ابوالفضل زرویی نصرآباد

حتمأ بخوانید

روایتی بسیار زیبا
به زبان رمان ازکتاب
(ماه به روایت آه)
نوشته ی ابوالفضل
زرویی نصرآبادی
(انتشارات نیستان)
این داستان از زبان
«لبابه» همسر
حضرت عباس(ع)
در مورد ام البنین(س)
است:

مهربان‌تر از مادر، محرم‌تر از خواهر، مقاوم‌تر از کوه، زیباتر از حور و روح‌نوازتر از نسیم صبح... این صفات نادره، تنها چند شاخه گل از گلستان وجود مادر همسرم، فاطمه ام‌‌البنین است. آن قدر مؤدب و محجوب و آرام است که جز به وقت ضرورت سخن نمی‌گوید و در عین هیمنه و شکوهمندی، چنان لطیف و نجیب است که بی‌ترس از ملامت و سرزنش، می‌توانی ساعت‌ها با او سخن بگویی و به تمام اشتباهات و خطاهایت اعتراف کنی.

وقتی همسرم عباس، با لبخندهاوخنده های همیشگی اش از سخت‌گیری‌های مادرش در تربیت فرزندان می‌گفت و می‌گفت که مادرش نخستین مربی شمشیرزنی و تیراندازی او و برادرانش بوده، نمی‌توانستم به خود بقبولانم که این فرشته مجسم و این تندیس بی‌نقص لطافت و زنانگی، نسبتی با شمشیر و کمان داشته باشد. همواره صحبت‌هایی از این دست را ترفندی از جانب همسرخنده رو و مهربانم می‌دانستم که شاید می‌خواست میزان شناخت من از روحیه و عواطف مادرش را بسنجد.

امروز در بازار مدینه، با دو زن مسافر از قبیله بنی‌کلاب ملاقات کردم. وقتی دانستند که من عروس فاطمه کلابیه‌ام، با خوشحالی مرا در آغوش گرفتند و بعد از پرسیدن حال و نشانی منزل او، اولین سؤالشان، مرا از فرط تعجب بر جا خشک کرد:
-هنوز هم شمشیر
می‌بندد؟

-شمشیر؟! نه!
-پس برادرش درست می‌گفت که از بعد ازدواج، تغییر کرده.

-یعنی می‌گویید مادر همسرم جنگیدن می‌داند؟!

از حیرت، سادگی و نوع پرسشم به خنده افتادند. یکی از آنها به عذرخواهی از خنده بی‌اختیار و بی‌مقدمه‌شان، روی مرا بوسید و گفت: شما دختران شهر چه قدر ساده‌اید. قبیله ما - بنی‌کلاب - به جنگاوری و دلیری میان قبایل مشهور و معروف است و تقریباً تمام زنان قبیله نیز کمابیش با شمشیرزنی، تیراندازی و نیزه‌داری آشنایند. اما فاطمه از نسل
«ملاعب الاسنه»
(به بازی گیرنده نیزه‌ها)
است و خانواده‌اش نه فقط در میان قبیله ما و کل اعراب، بلکه حتی در امپراتوری روم نیز معروف و مورد احترامند. فاطمه در شمشیرزنی و فنون جنگی به قدری ورزیده و آموزش دیده بود که حتی برادران و نزدیکانش تاب هماوردی و مقابله با او را نداشتند.

بعد در حالی که می‌خندید، ادامه داد: هیچ مردی جرأت و جسارت خواستگاری از او را نداشت. به خواستگاران جسور و نام‌آور سایر قبایل هم جواب رد می‌داد. وقتی ما و خانواده‌اش از او می‌پرسیدیم که چرا ازدواج نمی‌کنی؟ می‌گفت: مردی نمی‌بینم! اگر (مردی) به خواستگاری‌ام بیاید، ازدواج می‌کنم.

من که انگار افسانه‌ای شیرین می‌شنیدم، گویی یکباره از یاد بردم که این، بخش ناشنیده‌ای است از زندگی مادر همسرم. لذا با بی‌تابی پرسیدم: خب، بگویید آخر چه شد؟!

زن در حالی که از خنده ریسه می‌رفت، گفت: هیچ آن قدر منتظر ماند تا مویش همرنگ دندان‌هایش شد و ناکام از دنیا رفت! ... خب، معلوم است که آخرش چه شد. وقتی عقیل به نمایندگی از طرف برادرش علی که رحمت و درود خدا بر او باد - به خواستگاری فاطمه آمد، او از فرط شادمانی و رضایت، گریست و گفت: خدا را سپاس من به «مرد» راضی بودم ولی او «شاه مردان» را نصیب من کرد.

زن دیگر با خنده میان حرف دوستش پرید: چرا -جریان خواستگاری معاویه را نمی‌گویی؟

- آخ راست می‌گویی ... اما این یکی را حتماً خودش شنیده ... .با تعجب و حیرت گفتم: خواستگاری معاویه؟! از ام‌البنین؟! شوخی می‌کنید؟!
-یعنی نشنیده‌ای؟ تو چه عروسی هستی دختر؟
لااقل حکایت «میسون» را که می‌دانی ...
- «میسون»؟! نه!چه حکایتی است؟

-پس از اول برایش تعریف کن خواهر گرچه، می‌ترسم اگر باد به گوش ام‌البنین برساند که ما قصه زندگی‌اش را برای عروس چشم گوش بسته‌اش تعریف کرده‌ایم، پوست از سرمان بکند.

- به چشم، می‌گویم راستش قبل از آن که عقیل به نیابت از امیرمؤمنان علی(ع) به خواستگاری فاطمه بیاید، معاویه هم کسی را به خواستگاری فرستاده بود. لابد می‌دانی که معاویه پس از رحلت پیامبر و آغاز حکمرانی خلفا، والی شام شد و با حیف و میل بیت‌المال و خرج کردن از کیسه مردم، رفته رفته برای خود امپراتوری خودمختار ایجاد کرد.

نه فقط الان که خود را امیر‌المؤمنین و خلیفه مسلمین می‌نامد و می‌داند، بلکه از همان آغاز ولایت بر شام، سعی داشت بهترین‌ها را برای خود دست‌چین کند؛ بهترین لباس‌ها، لذیذترین خوراکی‌ها، زیباترین غلامان و کنیزها، باشکوهترین تجملات و تجهیزات و بهترین زنان! آوازه زیبایی و شجاعت فاطمه کلابیه، باعث شد که معاویه یکی از نزدیکان مغرورش را با مبالغی چشمگیر از جواهر آلات و البسه و سایر هدایا به خواستگاری او بفرستد.

فرستاده معاویه بعد از آن که با تبختر و فخرفروشی، طبق‌های هدایا را پیش فاطمه و خانواده‌اش به چشم کشید، با حالتی تحقیرآمیز و غیرمؤدبانه، کنار هدایا تکیه داد و از گشاده‌دستی و بنده‌نوازی اربابش گفت و چنان که گویی از پاسخ مثبت فاطمه و خانواده‌اش خبر داشت، فرمان داد که: «دختر تا فردا صبح آراسته و آماده حرکت به شام باشد تعجیل کنید».

فاطمه با حجب و حیایی دخترانه به آرامی از پدرش پرسید: «پدر جان، آیا اجازه می‌دهید چند کلمه‌ای با فرستاده ارجمند والی بزرگ شام سخن بگویم؟»

پدر که آتش پنهان در زیر این لحن را می‌شناخت و از بی‌ادبی فرستاده نیز به شدت خشمگین بود، ظاهراً از فرستاده کسب اجازه کرد فرستاده با تکبر سری جنباند که یعنی بگوید.

«حزام» به آتشفشان اجازه فوران داد:
«بگو دخترم».

فاطمه گفت: «جناب فرستاده، آیا من از هم اکنون می‌توانم مطمئن باشم که همسر والی مقتدر شام، امیر معاویه بن ابوسفیان هستم؟»

فرستاده که تقریباً پشت به فاطمه و خانواده‌اش دراز کشیده بود، سر چرخاند و چنان که گویی بر آنان منت می‌گذارد، گفت: «بله، هستی».

لحن آرام و شرم‌آگین فاطمه به یکباره تغییر کرد و با لحنی قاطع، بر سر مرد فریاد زد: «پس درست بنشین مردک!»

فرستاده همچون کسی که به رعد و برق دچار شده باشد، به یکباره از جا جست و با چشمان گشاده از حیرت، مؤدب و دو زانو نشست.

فاطمه ادامه داد: «آیا اربابت به تو حد و ادب میهمان و حق و حرمت میزبان را نیاموخته؟ چگونه والی مقتدری است معاویه که به نوکرانش اجازه می‌دهد با خانواده همسرش جسور بی‌ادب باشند؟ به خدا قسم اگر شومی خون میهمان و بیم غیرت‌ورزی عشیره نبود، این بی‌ادبی‌ات بی‌پاسخ نمی‌ماند.»

فرستاده معاویه که از ترس جان، در همان حالت نشسته، عقب عقب رفته بود، تقریباً به آستانه در رسیده بود و با دست کشیدن بر زمین، کفشهایش را می‌جست.

ام‌البنین دوباره غرید: «و اما این هدایا و جواهرات اگر فقط هدیه و پیش‌کش است، هدیه‌ای است بی‌دلیل، مشکوک و اسراف‌آمیز اما اگر قیمت و بهای من است. به اربابت بگو که مرا بسیار ارزان پنداشته ... های! کجا می‌گریزی؟ بیا خر مهره‌هایت را هم ببر و حمایل شتر صاحبت کن!»

اما فرستاده معاویه این جملات را نشنید چون لحظاتی پیش از آن، پابرهنه از بیم جان گریخته بود و ساعتی بعد یکی از همسایگان، طبق‌های هدیه را به او رساند.

معاویه هم البته از پا ننشست. برای آن که ثابت کند می‌تواند از بنی کلاب زن بگیرد، این بار فرستاده‌اش را به خواستگاری «میسون» دختر «بجدل» فرستاد و او را به زنی گرفت. «میسون» سوگلی معاویه شد و «یزید» را برای او به دنیا آورد.

اما معاویه دست‌بردار نبود. یکی - دو سال بعد از آن ماجرا، یکی از صحابه معتبر پیامبر را واسطه خواستگاری از فاطمه کرد. فرستاده معاویه مشغول طرح مقدمات خواستگاری بود که عقیل از راه رسید. بعد از آن که عقیل، هدف از آمدنش را گفت و از فاطمه برای برادرش خواستگاری کرد، صحابی پیامبر که فرستاده معاویه بود نیز با شکفتگی و خوشحالی، خانواده حزام را به پذیرش خواست عقیل، تشویق و ترغیب کرد و وجوه افتراق و امتیاز پیشوایمان علی را به تفصیل برشمرد.

معاویه نیز پس از شنیدن این ماجرا، چنان مارگزیده هاشده بود، خلاصه این که حسرت ازدواج با فاطمه ام‌البنین بر دل معاویه ماند.

با این که دیروز با مادر همسرم ملاقات کرده بودم، با شنیدن روایت زندگی‌اش، مشتاق شدم تا به بهانه راهنمایی دوستان قدیمش، با آن دو همراه شوم و دوباره زیارتش کنم.

در می‌زنیم و پس از چند لحظه، در گشوده می‌شود. قامت رعنا و چهره معصوم و مهربان مادر همسرم، در چارچوب در ظاهر می‌شود با همان لبخند محجوب و آرامش‌بخش همیشگی.

من لبابه‌ام؛ خوشبخت‌ترین زن زمین، همسر عباس، عروس فاطمه کلابیه «ام‌البنین»، همسر علی امیر‌المؤمنین، کنیز مهربان کودکی‌ام، بالابلند بهشتی، سنگ صبور گره‌گشا، شیرزن، بانوی افسانه‌ای و ... زنی که هر روز کمتر می‌شناسمش ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 5:44  توسط vadod  | 

ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻋﺸﻖ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ / ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺟﺎﻟﺒﻪ ...


ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻋﺸﻖ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ / ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺟﺎﻟﺒﻪ ...

ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺨﻮاﻧﯿﺪ

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺑﺮﺍﻡ ﯾﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺳتﻧﻮﯾﺲ ﺁﻭﺭﺩ، ﮐﺘﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﻭﻥ ﻗﯿﻤﺖ
ﺑﻮﺩ، ﻭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ،
ﺗﺎﮐﯿﺪﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺎﻝ ﺗﻮﺋﻪ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺧﻮﺩﺗﻪ، ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻌﺠﺐ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﻨﯿﻦ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﯽﺭﻭ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﻣﻨﺎﺳﺒﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ، ﻣﻦﺍﻭﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﭘﻨﻬﻮﻧﺶﮐﺮﺩﻡ .


ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﮐﺘﺎﺑﺖ ﺭﻭﺧﻮﻧﺪﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﺮﺍ
ﮔﻔﺘﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺳﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺨﻮﻧﻤﺶ،
ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ.


ﻫﻤﻮﻥ ﺭﻭﺯ ﻋﺼﺮ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﭙﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺮﯾﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﮔﺸﺖ
ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ ﻭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ، ﻣﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﻨﺪﺍﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎﻧﺘﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺒﺮﻣﺶ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﺗﻤﺎﻡ ﺻﻔﺤﻪ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﻭﺭﻕ ﺯﺩﻥ ﻭﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺻﻔﺤﻪ ﺍﯼ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﯾﮏ
ﻣﻄﻠﺐ ﺭﻭ ﺑﺨﻮﻧﻢ .


ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺍﻭﻥ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﮐﺸﯿﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭﺭﻓﺖ .

ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﭘﯿﺸﻢ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﺜﻞ ﺍﻭﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻣﺜﻞ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ، ﯾﮏ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﯾﺎ ﻣﺮﺩ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﺶ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺩﺕ، ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻬﺶ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻨﻢ،
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻗﺖ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻟﺶ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯿﺎﺭﻡ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻗﺖ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺗﻢ ﺭﻭ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﻨﻢ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺷﺎﻡ ﺩﻋﻮﺗﺶ ﮐﻨﻢ ﺍﮔﺮ ﺍﻻﻥ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﻡ، ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺭ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﻌﺪﯼ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭﻭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﺍﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﺜﻞ ﺍﻭﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﻔﯿﺲ ﻭ ﻗﯿﻤﺘﯽ، ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺭ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦﺁﺩﻡ ﻣﺎﻝ ﻣﻨﻪ، ﻭ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻌﻬﺪﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ
ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﻝ ﺑﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺮﻩ ﻣﺜﻞ ﯾﻪ ﺷﯽﺀ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺯﺵ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻟﻊ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯿﮑﻪ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺍﺯﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ ﺷﺎﯾﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻧﺒﺎﺷﻪ، ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺣﺘﯽﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﻫﯿﭻ ﺍﺭﺯﺵ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ...

ﻭ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﻩ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﭼﺸﻤﺎﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ
ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺯﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺎﻝ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﻧﯿﺴﺖ ...


ﻭ ﺍﯾﻦ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 3:31  توسط vadod  | 

خدایا صدای من رو نه.....صدای اونهایی که پیش تو ابرو دارند رو بشنو و به من رحم کن....


یا غیاث المستغیثین!خدایا بودن تو را باور داریم و این باور همه چیز ماست!نه تو را دیده ایم و نه صدایت را شنیده ایم!فقط به پیامی که با پیامبرت برایمان فرستادی ایمان آوردیم و همه چیزمان همان ایمان هست و تمام!خدایا تو مارا ببین و صدایمان را بشنو و پیاممان را نفرستاده بخوان که تو قادر مطلق هستی و ما ناتوان مطلق!خدایا راضی مشو که عزیزان و دوستان ما در غربت وطن گرفتار و اندوهناک باشند و چون تو خدایی داشته باشند!!!آمین یا رب العالمین!
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 5:30  توسط vadod 

دوستان

 کی میتونه تو تهیه یه کد اهنگ به من کمک کنه؟


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 5:24  توسط vadod  | 

مطالب قدیمی‌تر